در اين بازار عاشق كش من از نفرت نميترسم
كنار بوسه هاي تو از اين غربت نميترسم
تو شمع روشن من باش كه از اين ساده تر باشم
در اين شبهاي بي روزن هميشه خوش خبر باشم
از ميرزا به تمامي واحد ها
من دنبال اهنگ گيتار از احسان شماعي زاده ميگردم
خواهش مند است به محض رويت ادرس لينكش رو رو برام بذارين تو نظرات
اگه سايتي هم ميدونين كه توش ميشه اين اهنگ و پيدا كرد يا سفارش داد دريغ نكنين !
با تشكر ...
امضا
ميرزادبستانی که بودم،هر سال روز معلم با یک دسته گل از یاس هاس درختی حیاط بابابزرگ راهی مدرسه می شدم.سرم و مینداختم پایین و با شرم کودکانه گل هارو تقدیمتون میکردم .همه ی این تبریک ها و گل ها انگار فقط برای یک ساعت بود. زیاد طول نمی کشید که دوباره شیطنت هامون گل میکرد .
هیچ وقت راز لبریز شدن کاسه ی صبرتون رو درک نکردم .وقتی با چند دقیقه سرپا ایستادن و جواب دادن به سه تا سوال خسته می شدم،هرگز نمی تونستم بفهمم چه طور ساعت ها پای اون تخته سیاه،بدون خستگی به سوال های بی شمار 30 تا دانش آموز جواب میدادین ؟
امروز میخام عذز خواهی کنم به خاطر لحظه هایی که نگاه شما به من بود و چشم من به ساعت دیواری کلاس .به خاطر همه ی کم کاری هایی که فقط و فقط به خودم آسیب زد .نمی دونم این نامه رو میخونید یا نه؟نمیدونم توفیقی این دانش آموز سر به هوا و درد سر سازتونو یادتونه یا نه ؟ ولی میخوام بنویسم براتون برای شما خانم متینی معلم کلاس اول. نه فقط الفبای زبان فارسی که الفبای زندگی رو یادم دادین .فراموش نمیکنم صبر بی نظیرتون رو .اگه الان به این مرحله رسیدم مدیون شمام .اگه آیندمو روشن می بینم و هدف دارم مدیون شمام .اگه قلمم مینویسه و چشمام میخونه مدیون شمام همیشه گفتم حساب شما از بقیه جداست.همه ی ما دین خاصی داریم نسبت به اولین معلم .!
امروز 17 سالمه .10 سال از روزی که وارد مدرسه شدم میگذره.تواین دخه سال آدمای بزرگ زیادی دیدم.آدمایی که نقش های پر رنگی توی زندگیم داشتن.معلم های عزیزم !هر جا که هستید سالم و سلامت باشید.اگه میخونید این نامه رو بدونید ارزشتون برام ی دنیاست .هنوز هم اگه یه روز هم ببینمتون دست تک تکتون رو میبوسم.
برای شما،ی دسته گل کمه .امروز با همون شرم کودکانه ،یه باغ یاس تقدیموتون میکنم ....
تیز دوم،تیز دوم تا به سواران برسم ...
ز . توفیقی
این نامه در حقیقت از طرف همه ی دانش آموزاست به همه ی دبیران عزیز و دوس داشتنی !
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.
یه روز یه ترکه بود
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.
یه روز یه لره بود
کریم خان زند
ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد.
یه روز یه کرده بود،
صلاح الدین ایوبی
که تو جنگ های صلیبی جلوی سپاه متجاوز غرب ایستاد.
یه روز یه ترکه بود،
شاه عباس صفوی
پرتقالی هارا از جنوب ایران بیرون کرد.
یه روز یه نیشابوری بود،
عطار نیشابوری
وقتی مغول ها به ایران حمله کردند،کتاب شعر را بست و زره به تن کرد و شهید عرفان شد.
یه روز یه ترکه بود،
بابک خرم دین
تا پای جان جلوی سلسله ی بنی عباس ایستادگی کرد.
یه روز یه مشهدیه بود،
ابومسلم خراسانی که...
یه روز ما همه با هم بودیم.. ،
ترک و رشتی و لر و اصفهانی و...
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛
حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،
به همدیگه می خندیم،؟!!!
و اینجوری شادیم !!!!.. ؛
این از فرهنگ ایرونی به دور است.
آخه این نسل جدید ،نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند
پس با هم بخندیم نه به همدیگه.
از خودمون شروع کنیم و ترک کنیم این عادت بد رو...
آخرین کلمات یک الکتریسین : خوب حالا روشنش کن...
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر : فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز : نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...
آخرین کلمات یک بیمار : مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...
آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...
آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد...
آخرین کلمات یک خلبان : ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خونآشام : نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرین کلمات یک دوچرخه سوار : نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده ام!
آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟...
آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره...
آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم...
آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...
آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند...
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتری : هارددیسک پاک شده است...
آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری...
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره...
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم...
آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم؟
یک پسر اگه تا آخر عمرشم ازدواج نکنه هیچکی نمی تونه بهش چیزی بگه چون حتی تو سن 50 سالگی هم میتونه بهترین کیس ها رو داشته باشه ولی امان از روزی که یه دختر بشه 30 سالشو شوهر نکرده باشه!...
- یک پسر اگه همزمان 5 تا زن هم داشته باشه هیچکی نمی تونه بهش چیزی بگه ولی امان از روزی که یه زن شوهر دار .......
- یک پسر اگه طلاق بگیره بهش هیچی نمی گن و بد هم نگاش نمیکنن ولی به دختره میگن مطلقه و ... اوه اوه بد نگاه کردن که حداقل قضیه ست...!
- یک مرد اگه زنش بمیره همه میگن آخی بیچاره زنش ولی اگه یه زن شوهرش بمیره بازم میگن آخی بیچاره زنش!!
- همه پیرمرد های جذاب زیادی رو سراغ دارند ولی شما پیرزن جذاب سراغ داری؟؟؟
- اگه با ضریب خطای 1 درصد یک پسر خوشگل و یک دختر خوشگل از تو خیابون بیاری و جفتشونو دونه دونه بفرستی حموم بعد اینکه بیان بیرون تازه میفهمی کی واقعا خوشگله!
... و اما: طبق آخرین تحقیقات دانشمندان نسل بشر نه موقعی که اتمسفر تموم شه و نه موقعی که سوخت خورشید تموم شه و نه در هیچ حالت دیگه ای منقرض نمی شه بلکه تنها موقعی منقرض میشه که لوازم آرایش تموم شه! چون دیگه چهره واقعی دخترها رو میشه و دیگه هیچ پسری خر نمیشه با دختری ازدواج کنه و بچه دار شن!
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامهنویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما میدهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامهنویس بازى کند.
برنامهنویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود ۳ پا دارد و وقتى پائین میآید ۴ پا؟» برنامهنویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد و رویش را برگرداند و خوابید. ....
یک پیرزنی بود که در خانه ی اجاره ای زندگی می کرد و ماهی سی هزار تومن هم
اجاره خانه می داد. در حالیکه سه تا پسر داشت و مبلغ اجاره هم به نسبت مساوی از
طرف پسرهاش تامین می شد؛ یعنی از قرار نفری ده هزار تومن.*
*تا اینکه یکی از ماه ها که پیرزن سی هزار تومن را از پسرهاش ( نفری ده هزار
تومن) گرفت و به صاحب خانه داد، مرد صاحب خانه پنج هزار تومن از مبلغ اجاره را
به عنوان تخفیف ( تخیل کنید) به پیرزن پس داد. یعنی اینکه از آن سی هزار تومن
پنج هزار تومنش برگشت!*
*پیرزن از آن پنج هزار تومنی که پس گرفته بود سه تا هزار تومنی به پسرهاش پس
داد و دو هزار تومن هم برای خودش نگه داشت.*
*حالا اجزاء مسئله اینجاست
*مبلغ اجاره سی هزار تومن بود که به نسبت مساوی ( ده هزار تومن) از طرف سه تا
پسرها پرداخت می شد.*
*پنج هزار تومن به عنوان تخفیف به جیب پیرزن برگشت که سه تا هزار تومنی هم به
جیب سه تا پسر برگشت.*
*پسرها نفری ده تومن داده بودند و هزار تومن بهشان برگشت. در واقع پسرها نفری
نه هزار تومان پرداخت کرده اند که ضربدر سه می شود 27 هزار تومن.*
*پیرزن از آن پنج هزار تومنی که بهش برگشته بود دو هزار تومن را پیش خودش نگه
داشت و سه هزار تومان به پسرهاش داد.*
*سه تا نه هزار تومنی می شود 27 هزار تومن. دو هزار تومن هم که پیش پیرزنه باقی
مانده در مجموع می شود 29 هزار تومن. تعیین کنید یه هزار تومنی که این وسط گم
شده کجاست؟
عیسی به مردمی که برای سنگسار زن آمده بودند گفت: هر کس که فکر میکند از او بیگناهتر و پاکتر است اولین سنگ را پرتاب کند... و هیچکس دست به زمین نبُرد. کاش در مراسم رمی جمرات حج به کسانی که سعی میکنند به سمبل شیطان سنگ پرتاب کنند گفته میشد هر کس که گمان میکند از او پاکتر است اولین سنگ را بیندازد
من وقتی می بینم این روزها همش کارتونهای جنگی و اجق وجق می دن به حال بچه های امروز تاسف می خورم. چه کارتونهای دلنشین و جذابی دوران ما می دادند. به همین منظور من به سراغ بازیگران و هنرمندان این کارتونها رفتم تا ببینم الان چطوری زندگی می کنند و در چه حالی هستند :
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |
